هيربد آريامهر
خاک بر سرت،جواني... افرادی که پسند کرده اند ( 3 )


ویستا نیک
کانال رسمی ایرانیان گرافیک در تلگرام نماد های هيربد آريامهر
هدیه های هيربد آريامهر

برای شادی روح الی.دعا کنید

لطفا صبر نمایید ...

...
دیوار
من هروقت دلم یه گوشه ی دنج و خلوت تو مجازستان میخواد.میام ایرانیان گرافیک

تمنا اااااااااا تمنا اااااااااا منم هروقت دلم ترس می خواد میام اینجا ترس از تنهایی دلهره .... خخخخ

سيد جواد سيد جواد خيلي وقته گويا دلت ي گوشه دنج نخواسته حامد

هيربد آريامهر هيربد آريامهر
روز عشاق گذشت.حسی نیست.یار در کوزه ولی کوزه ایران نیست.مینشینم ته گور،جایگاه ابدیم،سگ ولگرد چه بد ریده به قبر بغلیم.بوی گندش نثار دل مرحوم خودم.گردش مورچه هااا قبر سرد و تاریک.منو دل هردو مشرف به کون تاریخ.

تمنا اااااااااا تمنا اااااااااا من ک خودم اعصاب ندارم پیج تو بدتر افسرده ام می کنه ... خو ی یار پیدا کن ک تو کوزه ایران باشه

هيربد آريامهر هيربد آريامهر
هيربد آريامهر
وقتي به ما نميرسد،نگران و مضطرب ميشويم.اعصاب و روانمان به.هم ميريزد،در برخي موارد روي جسم هم تاثير ميگذارد.ناتوان مي شويم،وچه بسا به بيماري گرفتار مي شويم،حوصله ي هيچ کاري را نداريم و بدخلق مي شويم.اما وقتي به ما مي رسد انرژي ميگيريم و آرامش پيدا ميکنيم و در يک کلام راحت مي شويم،
بله ما همه معتاد هستيم.
برخي ميدانيم و برخي متوجه نيستيم و نميخواهيم بدانيم،هرکدام از ما به چيزي اعتياد داريم،،شما هم که اين سطور را ميخواني معتاد هستي،به چي؟خب آن چيست و آن کيست که وقتي به تو نميرسد از خود بيخود مي شوي؟آرام و قرار نداري تمرکزت را از دست ميدهي،گويي موريانه به جانت افتاده و سلول هاي بدنت را يکي يکي مي خورد،درست مثل صداي کمبود باطري موبايل،بدنت،ذهنت به تو پيغام مي دهد و تو دربه در به دنبال شارژ مي گردي،خودت را شارژ ميکني و ارامش ميگيري،پس تو هم معتاد هستي،ما همه معتاد هستيم.اما همه ي اعتيادها خانمان سوز نيست،بعضي ازين اعتيادها شيرين است برخي تلخ.ممکن است کسي به فرزندش معتاد باشد،به همسرش،به اشياي قيمتيش يابه خاطرات قديميش،به يک دوست يا به يک همبازي،به يک خوراکي و حتما بسياري به سيگار و ...راستي عشق هم اعتياد آور است.اعتياد اراده را از انسان مي گيرد و در وقت نياز مسلوب الاختيار به دنبال گمشده اش ميگردد،هر معتادي ده ها تجربه ي ترک کردن شکست خورده دارد که معلول ذبح اراده در مسلخ اعتياد است.انسانها در اين وانفساي پيشرفت تکنولوژي و فناوري و زندگي مدرن بيشتر به اعتياد روي مي اورند،از اجتماع فاصله مي گيرند،منزوي تر مي شوند و براي رضايت روحي و ارضاي خواسته هاي شخصي در پي افراط علاقه،به اجسام پناه مي برند و اعتياد آغاز،مي شود.چنانکه بزرگي گفته است:دوست داشتن بيش از حد چيزي ،انسان را کور و کر مي کند و ما اکنون درگير اين افراط حب هستيم،اما به انچه فنا پذير است و ناپايدار.
به قول سعدي :آنچه نپايد،دلبستگي را نشايد،پس نبايد به آنچه جاويدان و پايدار نيست وابسته شد.چرا بايد معتاد فاني شد؟آنچه از بين مي رود شايستگي دلبستگي ندارد،و اعتياد اين روزهاي ما رنگ ناپايداري دارد.به مناسبات و ارتباطات و معاشرتهاي اين روزها نگاه کنيم که چگونه خلأ معنويت بحران اعتياد را قوت بخشيده و افراط علاقه به اشياء ناپايدار را ايحاد کرده.به پايان سال 94نزديک مي شويم و مروري برگذشنه نشان مي دهد که ما در اين افراط مستفرق بوده ايم.آغاز سال نو فرصتي ست براي نو شدن و پالايش علايق.بهار محمل مناسبي ست تا در جنس اعتيادمان تجديد نظر کنيم.تا به جاي آنچه فنا پذير است مستفرق در حسن معشوق ازلي و ابدي باشيم،که اين اعتياد خوشايند است.به قول مولانا:
کوري عشق است اين کوري من حب يعمي و يصم است اي حسن
قطعا اين وعده ي خدايي است،که اگر چشمهاي دلمان را بشوييم و جور ديگر ببينيم،حتما از افتاب لب رحمت خداوند بهره مند مي شويم،و چه زيباست که اين اختيار در انتخاب اعتياد،به حيراني در اوصاف حي متعال منجر مي شود،و ما عامدانه انتخاب ميکنيم،چنانکه مولانا گفته است.
بار ديگر آمدم ديوانه وار رو رو،اي جان،زود زنجيري بيار
غير آن زنجير زلف دلبرم گر دوصد زنجير باشد بگسلم
فقط خداست که مارا متحول مي کند،وقتي که به ما مي رسد

اين منم،با همان چشماي غم ديده،دلي رميده و زانويي بريده،اومدم تا مظلومي و تنهاييت رو موقع مرگ برايت بازگو کنم، شک ندارم هنوزم خاموش و بي صدا به اين صفحه ي فيسبوک سر ميزني،صفحه اي که تنها مصيبتش اينه که نويسندش منم،مني که هر وقت مشروب ميخورم با تلفيقي از کمدي و تراژدي،طنزي تلخ پست ميکنم،هشيار که ميشوم ميبينم از سررفاقت هفت هشت تا لايک خورده.که بعدها ميروم درپستهاي شادشان شبران ميکنم(شبران نه جبران،ببخش اجي،از بس که هولم)خب داشتم ميگفتم ،اصلاداشت يادم ميرفت که به رحمت خدا رفتي،پنج شنبه سالگردته عزيزم دوباره هممون بعد مدتها جمع ميشيم دور مزارت که ملائکه نگن دخترشون بي صاحابه،بذار تا مستي نپريده راست همه چيز رو برات بگم ،اعتراف کنم که مردا بويي از وفا نبردن،اعتراف کنم که وقتي روي تخت جان ميدادي ما توحياط بيمارستان قايمکي تو سکوت طالبي خورديم و خنديديم،عزيزم اون متن سنگ قبرت رو هرگز باور نکن که نوشته همسرم به خاطر ميسپارمت،ما بعد از سفارش سنگ قبرت رفتيم گرامافون خريديم،همسرت، چهار ماه بعد زن گرفت،اين تو بودي که حتي لباس شب خواستگاري رو هشت سال تو کمدت نگه داشتي باوفا...عزا هرچقدر هم سنگين باشد براي جمع شدن فاميلا بد نيست صداي ماچ خيلي وقت همو نديده ها وخنده و فاتحه و گريه دور مزارت رو ميشنيدي؟،کافرا همه مذهبي شده بودند،فاتحه ميفرستادن،ميگفتند خدايش بيامرزد،خداوند صبر دهد،خدا دوسش داشت که بردش،ببين باران ميبارد و باد يورتمه ميرود پس خدا هم درعزايش پريشان است.اعتراف ميکنم وقتي زنده بودي و باتسبيح برات فال ميگرفتم که خوب ميشي،خوب نميشي،خوب ميشي خوب نميشي رو همه رو طوري تنظيم ميکردم که خوب ميشي بيوفته و تو خوشحال شي و بيشتر صبور باشي،هرچند همه به صبوري ميشناختنت ،توي آخرين گزارشهاي پروندت از بخش خون بيمارستاني که درآن بستري بودي با اون همه توده توي بدنت نوشته بيمار آرام است و شکايت خاصي ندارد.تو فرشته بودي الي عزيزم کاش بجاي اينکه از مدرسه ميبردنمون پرورشگاه که قدر بابا ننه داشتن رو بدونيم ميبردنمون جايي که قدر همه رو بدونيم.
خوابيدي بدون لالايي و قصه
بگير اسوده بخواب،بي درد و غصه

شیخ میلاد شیخ میلاد سلول های مغزت ، بر خلاف بند های اسارتی ک درش هس ، وجود آدمی رو از بودن به وجد میاره... دست نوشته ها ، افکار ، و روحیه ت عالیه هیربد خان...

سرماي زندگي به کز کردن وادارم ميکند،تکيه ميزنم به تير چراغ برق،سايه ي عمود من از ظهر تيرماه نيست.
چه حالي ميکنم گاهي،کز کنم گوشه اي تا سوراخ سمبه هاي خودم رو بکاوم ببينم کجايم غلط بوده.اين تقدير بي رحمانه تر از آن است که اتفاق محض باشد،فکرش را بکن يک عمر باوسوسه ي عجيبي دلباخته ات بودم ،اما بجز يک به تخمم تاريخي از پدرت چيزي گيرم نيامد.بارها خواستم بگويم که تو از اولش هم با دروغ آمدي جلو،ولي دلم نيامد،دلم نيامد که به خودم مي گفتم انشالله که اينطور نيست اخه تو قسم خوردي که هرگز مرا نمي پيچاني،حتي قرار بود مثل اون زن خارجيه آنجليا جولي خون هم رو بريزيم توي قوطي بندازيم گردنمون،به قسم هايت قسم بارها گفتم اگر پاي کسي در ميان است بگو تا من خودم را کنار بکشم،حتي گفتم حاضرم کاري کنم تا تو بهش برسي،گفتي نه مرسي.من گول ظاهر نجيب و سادتو خوردم،درست همان روزهايي که پول رايج مملکت ازين ادامس بادکنکيها بود که رويه ي زرورقي و طلايي داشت، اولين باري که ديدمت رو ايوون حياطتون داشتي نماز ميخوندي،رو طناب رخت شرت و سوتينتو با روسري پوشونده بودي که کسي نبينه و من کف کردم به افتخارت ،همون موقع اسمتو گذاشتم عشق تازه.اکنون که سالها از جا زدنت ميگزره،من خيلي دلتنگتم،دوست دارم يه ساکسيفون دستم بگيرم،رو بلنداي برج ميلاد"گل مريم"محمد نوري رو با چنان کمپرسي بدمم که صداش به گوشت برسه،هرجاي تهران که هستي،چنان دلتو بلرزونه که بي اختيار گوشيت رو ورداري و از مخابرات خواهش کني بهم بگه اهاي کدخداي دلم هنوزم دوستت دارم،هنوز جاتو توي قلبم به هيچ کدوم ازين کونيا ندادم،هنوز سر اون دکه آبيه منتظرتم که بريم سينما ،بريم باغ وحش بوزينه ببينيم.يادش بخير پدرت ساعتها پشت تلفن نصيحت و سرزنشم ميکرد که رابطه ي منو تو از اولش هم اشتباه بوده،ولي من فقط به اين فکر ميکردم که کي ميميره و من از دستش راحت شم.من دست از سرت برنميدارم اي يگانه منجي عالم من.حتي اگر به تو نرسم يادگار عشقت را همچنان در سينه نگه ميدارم و به اميد روزي که پدرت بميرد و من سرخاکش کردي برقصم..

روزهايي که در پاريس زندگي ميکردم،يه پسرخوش چهره و مشهور رو ميشناختم که عکسها و پوسترهاش هميشه ي خدا رو دروديوار شهر چسبيده بود،ازون چهره هايي که تو خيابوناي پاريس هي راه ميرفت و دل خراب ميکرد،تا اينکه يه روز تصميم گرفت بيخيال شهرت و زندگي مجلل بشه و بياد تو يکي از شهراي معضلخيز ايران،خيلي ساده و زير خط معمولي زندگي کنه،راستش رو بخواين اون جوونه خود منم،ازونجايي که آخر قصه رو ميدونستم،نيمه ي اولش رو زدم جلو که نيمه ي دوم رو بازي کنم.بذار خيال حسودامو راحت کنم،اين يه نمونه از اون چاخانايي بود که خدا مجوزشو به من داده،من دروغگوي با صداقتي هستم،مثلا هرجا ميگم پدرم يکي از سهامداران کارخونه ي دوغ آبعليه،تا به چشام خيره ميشن، نگام اعتراف ميکنه که بابام دهاتيه و شير گوسفنداشو واسه اين کارخونه ميفرسته،و خيلي دروغاي ديگه اي که اينجا روم نميشه بنويسم.دروغهاي من خيلي قشنگن،دروغهاي من توي حنجره ام ميرقصند، وقتي ميان بيرون ميشن خود زندگي،خود عشق.اين رو زماني فهميدم که هفت سال پيش باباي دخدر مورد علاقم بهم گفت من دخدرمو به کسي ميدم که حداقل يه خونه از خودش داشته باشه بعدشم، دخدر من قراره دکتر بشه و فعلا قصد ازدواج نداره،من که تو خونه ي بابام حتي اختيار تخت خواب خودمم نداشتم،الکي گفتم اقا من خونه از خودم دارم.ولي ازونجايي که دخدرت ميخواد دکتر بشه،من صبر ميکنم،تا اونموقع کسب و کاري هم راه ميندازم،پدرم به خاطر اين دروغم منو سبابه نماي فک و فاميل کرد،اما من بخاطر علاقم به دخدره از سحر تا ناين اوکولاکِ شب، سگ دو ميزدم و پدر خودمو درمي آوردم تا پدر دخدره رو راضي کنم.از کارگري بگير تا معامله ماشين و هرچيزي که بشه پول.حالا هشت سال از دروغ من گذشته،من دوسال پيش خونمو خريدم،ديگه خودتان قضاوت کنيد تو اين چند سال من بدون اينکه يه هزار تومني از کسي بگيرم چي کشيدم،شغل خوبي دست و پا کردم،با کلي وام و قسط و ازين قرعه کشيا هست که زنا ميذارن؟؟؟ديدين که؟با همه اينا يه ماشين شيک تونستم دست وپا کنم،امايه روز يکي از رفيقام رسيد بهم و گفت عشقمو ديده که تو پارک با يه پسره نشسته و باهم پفک ميخوردن.از شما چه پنهان اونروز خيلي زجه زدم،ولي ديگه کاري از دستم برنميومد،گاهي با ماشين ميرفتم خودمو به رخش ميکشيدم تا کونش بسوزه،اما ديگه کم کم بيخيال شدم،تا جايي که حتي وقتي با موي رنگ شده و شکم قلمبه ديدمش هيچوقت از قانون واگذاري به خدا استفاده نکردم،من به باباي دخدره دروغ گفتم ،اما چند سال جون کندم تا بتونم لباس حقيقت تن دروغم کنم،دروغ هم قشنگياي خودش رو داره،گاهي اين دروغهاي باصداقت مارو به جاي خوبي ميرسونه.
کاش پدر توهم روزي بهم ميگفت برو پاريس خودتو معروف کن و برگرد...!!!

راستي محض باحالي،تو هم هر وقت خواستي دروغ بگي،بگو،،،مطمعن باش که من باورت ميکنم.

عدم من،آزادي من...!
خداوندا،تو اگر ريگي به کفشت نبود،عدمم رو از من نميگرفتي.من در عدم با تمام خدانشناسيم پاک بودم،نشون به اون نشون که وقتي زاده شدم به قلب صاف و بي لکه ام غبطه مي خوردند،من تويي نميشناختم،اي خداوندي که خدايي کردن نميداني،منو برگردون به عدم هاي دوري که تو را نشناسم.

تنها کسي که ميتواند فکرم را بخواند المثناي اين منيست که هر وقت جلوي آينه مي ايستم بروبر به من خيره ميشود،لايه ي نازک نقره وار تمام ذهنيتم رو بهتر از تصويرم،بدون پارازيت ناشي از غبار و موج وزنگار به او منعکس ميکند،او تنها کسيست که مرا ميداند،و بجز خودش که منم شخص سومي درکار نيست. من ذهنيتم رو با کسي به اشتراک نميگذارم،از همان بچگي بگير که موقع ريدن با شکل موزائيک هاي کف توالت واسه خودم داستانها ميساختم تا امروزي که سر از فيسبوک دراوردم،جايي که حتي مرده هارو هم به جان هم مي اندازند،تمام اعتقاداتم رو گذاشتم توي صندوقچه اي روش نوشتم استراق بصري ممنوع،قفلي هم روش زدم و کليدشو دادم مادرم که تو کرستش قايم کنه.من هيچوقت نخواستم اعتقاداتم را بروز بدم،اگر اين اتفاق بيافتد ناخودآگاه به ديگران تحميل ميشود،من هيچوقت جلودارو چليپا به دوش هيچ حزب و آئين و دولتي نيستم،نه شيپور چي يزيدم و نه طبال امام حسين ،چرا ؟؟؟روزهايي بوده که بنده نيز کوروش کوروش ميکردم،تا جايي که ديدم سخنان امام علي رو بنام کوروش منتشر ميکنند،يا بالعکس،،،آتئيستهايي که با حادثه اي دستشان رو ميشود،موقع زمين خوردن نام يکي از پيغمبر هارو ميارن و بعد اينکه بخير گذشت اينور اونور رو نگاه ميکنن که مبادا کسي شنيده باشد،مومناني ميبينم که براي ترويج عقايدشان درمناظرات بافحش تمام جدوآباد طرف رو به گه ميکشند،اينجا جنگ برسر خوب بودن است،همه دوست دارند خوب بودنشان رو به رخ بکشند و براي اثبات حرفشان دست به هر جنايتي ميزنند،مردان ايراني فيسبوک هرکدام هميشه ادعا ميکنند که همه چيز ميدانند،همه چيز دارند،سواد،فرهنگ،تمدن،اگر واقعا اينطور بود،تا بحال از ايران ده آمريکا ساخته بودند،همينهايي هستند که در دنياي واقعي ميبينيم،اگر ما روشنفکر بوديم احمقها هرگز بر ما حکومت نميکردند.اجازه بديد يک داستان براتون تعريف کنم،ميگويند قديمها پهلواني قوي هيکل بوده که پشت تمام پهلوانان شهرش رو به خاک ميزد،هر چه زمان ميگذشت اين پهلوان هم قدرتش و هم تجربش در مبارزه بيشتر ميشد،کار به جايي رسيد که پشت پهلوان نامدار هند و چند کشور اطراف رو هم به خاک زد،اما وقتي برگشت دهات خودشون يک پيرمرد لاغر و نحيف اورو به مبارزه دعوت کرد،وقتي مبارزه کردند در کمال ناباوري پيرمرد پهلوان رو خاک کرد،اطرافيان پهلوان با تعجب پرسيدند،خانه ات آباد تو پهلوان هند رو به خاک زدي،اين پيرمرد مردني چيه که حريفش نميشي؟پهلوان ميگه اقا اين نامرد بيضه ي منو ميگيره فشار ميده،من ميدونم بايد چکار کنم،ولي از شدت درد دست و پام سر ميشه...مردهاي ايراني دقيقا مثل همين پهلوان قصه ي ما هستند،مردان ايراني قهرمان هايي هستند که يک پيرمرد نحيف و لاغر که با لب گور بودنش شوخي ميکند ،بيضه هايشان رو توي دست خودش گرفته و اين قهرمان هارو به هرسويي که بخواهد ميکشه و هر کدام رو که لازم بداند زمين ميزند،مردهايي که شير دنياي مجازيند و شغال در واقعيت،چرا که در دنياي فيسبوک محدوديت و قانون وجود ندارد،اما در واقعيت تن به قلاده ي پيرمرد قصه ي ما داده اند،قانوني که از عقايد اين پيرمرد نشات گرفته،از انجايي که دکتر خاوير کرمنت در کتاب بيشعوري ميگويد،اصولا هر کاري که در رابطه با قانون است،بخصوص اگر با اجبار هم باشد،خطر بيشعور سازي را در پي دارد.حال با استناد به اين جمله ،بيشعوري ما مردان فيسبوک ايراني رو بسنجيد.

يکي ديگه از بدشانسي هاي خنده دار من هن هن کنان اومد دنبالم،منه بي رمق و بيتکليف رو باخودش برد درست جايي که بتونه کليک کنه روي لينک اعصابم،همونجا که من بتونم عشق جديد تورو ببينم و من براي چندمين بار به اين باور برسم که يک گه تمام عيارم،نه بخاطر اينکه که هيچ دخدري بيچاره ام نشد ،بلکه بخاطرش هم بماند،به کسي ربطي نداره.من عشق تازتو ديدم، تابلوئه که از کجا آورديش،بله ، درست همونجايي که همديگرو گم کرديم،بذار يه خاطره برات بگم...بچه که بودم روزي مادرم منو توي پارک بزرگي برد تا بازي کنم،من براي اينکه بدونم مادرم چقدر دوستم داره ازش دور شدم تا منو گم کنه،بعد رفتم اتاق اطلاعات تا اسمم تو بلندگو همه جاي پارک بپيچه و مادرم بياد با گريه منو بغل کنه.اسمم همه جاي پارک پيچيد،ولي وقتي اومدم بيرون ديگه مادرمو نديدم،من واقعا گم شده بودم...شايد بگي اين چه ربطي به ما داشت،اينو گفتم که بدوني ،من خيلي وقته گم شدم ،من از بچگي گم شدم.زماني که من گم شدم تو هنوز پيدا نبودي،اصلا سنت قد نميده.اين اعصاب خوردي من به خاطر رفتنت نيست،کار دلتنگي و تنهايي و چشماي ده شب نخوابيده نيست.من از دست اين بدشانسياي خنده دارم آخرش طالعم به برج ريقه . اومد منو باخودش برد تا دوست پسر کونيتو به رخم بکشه.بذار يه نصيحتت کنم.واسه دلبري کردن خودتو به هر راهي نزن،من زدم،نشد...اولش شايد خوش بگذروني و شادو هپي مپي باشي، (عشقمي تا ابدهاي دور)روز اول رو به لايه هاي عميقت نگير(تا به تخمم نيستي)روز آخر جرت نده.حالا برووووو.همه جاي لقت.اهاي بدشانسياي خنده دار من،منو ببريد ته گور و راحتم کنيد،اونجا بشم فسيل که لااقل يه چراغ موشي روشن کنم.چه فرق داره؟چراغي که بتونه يه شير رو جوش بياره،بدن يه بچه کوچولو بوخوره...