هومن شهباز
زیــــر خاکســتر مـــن طـوفــــانـه افرادی که پسند کرده اند ( 98 )



کارت شارژ
هدیه های هومن شهباز

مَحرم میخواد . . .

لطفا صبر نمایید ...

...
manigraphic.ir


دیوار
دیزاینر کورد
کوردی را آسان بیاموزید:

هوفله شررررررررررو نرررررررررررررررر: به شخصی اطلاق می گردد که با دروغ هایش درد سرهای بزرگی را برای ملت خلق می نمایند.

یا ایهاالذین آمنو بدانید و آگاه باشید "هوفل ها " (دروغگوها) در بهشت جایی ندارند

می گویند : خوش به حالت!

از وقتی که رفته حتی خم به ابرو نیاوردی…!

نمی دانند بعضی دردها کمر خم می کنند، نه ابرو

هیچوقت به ناحق پا روی کسی نزارین

یادتون باشه دست زمونه پای خیلیارو قطع میکنه !

اينجورياس....
اونكه داري خودتو واسش جر ميدي...
بوي عطرش سليقه ي منه....
خواستم بدوني!!
پس واسم پارس نكن نكبت..
مهم نيست كه الان با كيه مهم اينه كه پس مونده ي منه....

من مدرسه که میرفتم همیشه سر کلاس به این فک میکردم که

اگه پنکه سقفی بیفته کله کیا قطع میشه !

مهسا بانو مهسا بانو خخخخخخخخ دقیقا.....

هومن شهباز هومن شهباز اگه کله تو قرار بود بره خدایش یکم ناراحت میشدم..

مهسا بانو مهسا بانو هههههه ممنون.نه من زیر پنکه نمیشستم همیشه گوشه کنرا میشینم.حالا هم که پنکه رفته کولر جاش اومده.

هومن شهباز هومن شهباز همیشه گروه مخالف مدرسه ما، تو گوشه کنار کلاسمون قی (استفراق) میکردن... أیییییی

مهسا بانو مهسا بانو ایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی کلاس جای این کاراس آخه اه اه اه اه

هومن شهباز هومن شهباز مجبور بودن میفهمی، مجبور.... تازه اون وسط مسطاش سبزی خوردنم بود...(دلت نخاد)

مهسا بانو مهسا بانو اه اه اه حالمو به هم زدی.هومن بد.نه سبزی دوس ندارم.

هومن شهباز هومن شهباز مورد داشتیم کرفس داشته، یه موردم بوده پیتزا سیسیلی وسطش داشته (انتخاب با شما، با سرویس رایگان)

مهسا بانو مهسا بانو اهههههههههههههه.

یادش بخیر یکی از استرس های زمان مدرسه این بود که

زنگ ورزشمون چه روزیه و چه ساعتی ؟!!

افتادن زنگ ورزش اونم دو زنگ آخر پنجشنبه

از انتصاب به عنوان مدیر کل شرکت مایکروسافت هم بالاتر بود

یادش بخیر غربت کلاس جدید

و غصه همکلاس نبودن با بچه های سال قبل !

آخه من نمیدونم شادی های های راه مدرسه که میگن یعنی چی؟

ما که یا کتک میخوردیم یا کتک میزدیم

شادی مادی هم در کار نبود فقط گریه و لباس پاره

که البته بعداز اون هم مادر گرامی از خجالتمون حسابی درمیومدن

همیشه تو مدرسه عادت داشتم همکلاسی هامو بشمرم

تا ببینم کدوم پاراگراف برای خوندن به من می فته

یکی از ترسناک ترین جملات دوران مدرسه :

یه برگه از کیفتون بیارید بیرون !

مهسا بانو مهسا بانو دقیقا ........ههههههههههههه

هومن شهباز هومن شهباز حالا یه برگه از کیف در بیار تا ترست بریزه

مهسا بانو مهسا بانو باش.یه موقعایی هم میشه برگه نداری باید از همکلاسی هات برگه بخوای یا از وسط دفتر ریاضیت بکنی.

هومن شهباز هومن شهباز عمرا رو بزنم.... رئیس هلال احمر دبیرستان که واسه برگه رو نمیزنه....والاااآآآ

مهسا بانو مهسا بانو واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟وقتی مجبور باشی که دبیر داره تند تند سوالارو میگه اونوقت مجبور میشی رو بزنی.ههههههه

هومن شهباز هومن شهباز اون موقعس که باید بری زیرآب استادو بزنی.... البته یه کم رو میخواد این مرحله

مهسا بانو مهسا بانو هان این مرحله بچه پر رو ها و بچه شرررایه کلاس رو میخواد.

هومن شهباز هومن شهباز مورد داشتم رفتم زیرآب معلم عربیمو زدم، زنگ تفریح معلمم که رفت تو دفتر،ناظمون باهاش گلاویز شد.... کردم که میگم. حواستو جمع کن

مهسا بانو مهسا بانو اوه اوه پس تو چه شری بودی.باش حتما.حواسم جمعه.

یادش بخیر؛ در به در دنبال یکی میگشتیم کتابامونو جلد کنه !

یادش بخیر لذتی که توی خوابیدن با لباس مدرسه توی رختخواب

بین ساعات ۷:۰۰ تا ۷:۱۵ وجود داشت

توی هیچ چیزی دیگه وجود نداشت و ندارد و نخواهد داشت

من گلی بودم

در رگ هر برگ لرزانم خزیده عطر بس افسون

در شبی تاریک روئیدم

تشنه لب بر ساحل کارون

بر تنم تنها شراب شبنم خورشید می لغزید

یا لب سوزنده مردی که با چشمان خاموشش

سرزنش می کرد دستی را که از هر شاخه سرسبز

غنچه نشکفته ای می چید

پیکرم، فریاد زیبائی

در سکوتم نغمه خوان لب های تنهائی

دیدگانم خیره در رؤیای شوم سرزمینی دور و رؤیائی

که نسیم رهگذر در گوش من می گفت:

«آفتابش رنگ شاد دیگری دارد»

عاقبت من بی خبر از ساحل کارون

رخت برچیدم

در ره خود بس گل پژمرده را دیدم

چشم هاشان چشمه خشک کویر غم

تشنه یک قطره شبنم

من به آن ها سخت خندیدم

تا شبی پیدا شد از پشت مه تردید

تکچراغ شهر رؤیاها

من در آنجا گرم و خواهشبار

از زمینی سخت روئیدم

نیمه شب جوشید خون شعر در رگ های سرد من

محو شد در رنگ هر گلبرگ

رنگ درد من

منتظر بودم که بگشاید برویم آسمان تار

دیدگان صبح سیمین را

تا بنوشم از لب خورشید نورافشان

شهد سوزان هزاران بوسه تبدار و شیرین را

لیکن ای افسوس

من ندیدم عاقبت در آسمان شهر رؤیاها

نور خورشیدی

زیر پایم بوته های خشک با اندوه می نالند

«چهره خورشید شهر ما دریغا سخت تاریک است!»

خوب می دانم که دیگر نیست امیدی

نیست امیدی

محو شد در جنگل انبوه تاریکی

چون رگ نوری طنین آشنای من

قطره اشگی هم نیفشاند آسمان تار

از نگاه خسته ابری به پای من

من گل پژمرده ای هستم

چشم هایم چشمه خشک کویر غم

تشنه یک بوسه خورشید

تشنه یک قطره شبنم