نویسنده :
الهام | تاریخ انتشار : 1390/05/08 | بازدید : 784 | امتیاز : 14
سلام بچه ها ...امیدوارم خوب باشید امروز بعد از مدتها این مطلب رو گذاشتم ...گرافیکی نیست میدونم ..کبولی بهت گفته بودمااااا....پاکش کنی من میدونم وتو!!!!!

امروز زنگ خانه قلبم را زدم ٬صدایی نشنیدم انگار هیچکس آنجا نیست . در را فشار دادم ، در باز شد. به داخل رفتم ولی... ولی
اینجا ٬اینجا کجاست؟ اینجا خانه قلب من است ؟
نه باور نمی کنم ولی آدرس را درست آمده ام ٬پس چر ا اینطور ؟ چرا اینقدر تاریک ؟...
چرا اینقدر سیاه؟به خودم آمدم فهمیدم مدت هاست دستی به رویش نکشیدم.
انگشتی بر روی تاقچه ها کشیدم غبار تنهایی رویشان نشسته بود ، نگاهی به اطراف خانه کردم . چشمه
محبت کنارش خشک شده بود ، وارد خانه شدم . پنجره اش را باز کردم و آستین ها را بالا زدم و خانه تکانی را شروع کردم ...
غبار تنهایی و غربت را از گوشه و کنارش زدودم .
زمینش را با فرش دوستی مفروش ساختم .
گلدانی از گل محبت را در کناره پنجره هایش گذاشتم...
آه ...چراغ یادم رفت. چراغ عشق را نیز بر سقف خانه دلم آویختم ٬
شاپرک های عاطفه را دیدم که گرداگرد گل های محبت درون گلدان مهربانی ٬می رقصند و شادی میکنند .
راستی یادم آمد باید باغچه را وجین کنم . سرتاسرش را گل های خار و علف های هرز گرفته بودند و خاکش
تشنه بود . گل های سوسن و شقایق را جایگزین علف ها کردم. خاکش را نیز با آب امید سیراب کردم و
چشمه محبت به سویش روان ساختم حالا...
گوشه ایی می نشینم تا استراحت کنم حس می کنم کمی سبک شده ام ...
آه چقدر خوشحالم....
تنها کاربران
عضو سايت مي توانند به اين مطلب امتياز دهند. .
این مطلب را به اشتراک بگذارید :